Broken..!Ep11

سلام علیکم

منو آپ جدید بروکن ..یهویی

اونم بدون وقفه یک ساله
باورتون میشه؟
من که خودم هنوز باورم نشده خخخ
خب به هر حال اینو هفته پیش نوشته بودم (نصفشو)
اما به خاطر ایام تاسوعا و عاشورا ترجیه دادم نزارمش
محرم رو به همه تسلیت میگم
بفرمایید ادامه

مدت کوتاهی  از ورود مرد غریبه ای که خودشو وکیل خانواده اوه  معرفی کرده بود میگذشت
هنوز متوجه نبود چه خبر شده
خانواده اوه؟
در تعجب بود .این وکیل اینجا چیکار میکنه
وکیل روی مبل نشسته بود با لبخند عجیبی به محیط خونه نگاه میکرد
و این لوهانو بیشتر معذب کرد
براش مهم نبود کی، چی در موردش فکر میکنه اما نمیخواست ترحم یه مرد غریبه رو به خودش جلب کنه پس به اشپزخونه رفت صورتشو به سرعت شست
بعد از چند دقیقه با یک لیوان و پارچ پر از اب به پذیرایی برگشت
وکیل با دیدن لوهان لبخند صداداری زد :خونه دنج و راحتی به نظر میرسه
جوابی نداد
در عوض پارچو روی میز گذاشت و مقابل مرد نشست : خوش اومدید اما من هنوزم نمیدونم چرا اینجایید
گفتید اوه؟ من همچین خانواده ای رو نمیشناسم
مرد خم شد و لیوان باریک شیشه ای رو  پر از اب کرد و به دست گرفت و دوباره به مبل تکیه داد: شما یعنی خانواده خالتونو بیاد نمیارید آقای لوهان ؟ البته حق میدم اون موقع بچه بودید
انگار برق شدیدی به یک آن بهش وصل شد
با چشمای درشت شده از تعجب به مرد خیره شد : اوه؟ اوه سان جونگ؟ شریک قدیمیه پدرم؟

از خودش تعجب کرد که چرا همچین اسمی رو از یاد برده

ابرویی بالا داد انتظار نداشت به سرعت بیاد بیاره: پس به یاد دارید؟!
-هه!
تنها صدایی بود که از لوهان درومد و وکیل رو کمی غافلگیر کرد
-آقای لو…
_برای چی اومدین ؟ چی دیگه هست که بخواین بالا بکشید؟ متاسفم اما من پنجاه وون هم ندارم که بهتون بدم پس لطفا هر چه زودتر برید.. این خونه هم زیر قسط بانکه وقتی برای مزایده رفت میتونین برید بخریدش پس یکم صبر کنید .. تا ضرر هم نکنید

از روی مبل بلند شدو به در اشاره کرد : قصدتون چیه نمیدونم فقط میدونم نمیخوام یک لحظه دیگه هم اینجا باشید پس لطفا برید

انتظار این همه اطلاعات از پسر جوونی که جلوش وایساده بود نداشت میشه گفت به نوعی حتی جا خورده بود و این بد بود چون قدرت کلامشو برای حرفایی که آماده کرده بود بزنه رو حسابی کم کرده بود
اما اون یه وکیل درجه یک بود . پس خونسردیشو حفظ کرد لبخند ارومی زد :دلیل اومدن من به این خونه وصیت پدرتونه آقای جانگ

 

دستش کمی متزلزل شد… دلش نمیخواست هیچ گونه اعتمادی به مرد رو به روش نشسته بود بکنه 

اما حرفی که چند لحظه پیش شنیده بود نیاز به حد اقل یه سوْال عادی داشت

 

دستشو  پایین اورد به وکیل نگاه کرد: پدر من مرده بعد وصیتش دست وکیل خانواده اوهه؟ هه مسخرست نه؟ 
لیوان اب رو رو میز گذاشت جدی به لوهان نگاه کرد 
_توضیح میدم اگه … 

با دستش به مبل اشاره کرد و خواستار این شد که لوهان دوباره بشینه

 

صبرشو از دست داد و با پوفی نسبتا کوتاه رو مبل نشست 
دستاشو به هم قفل کردو با وکیل چشم تو چشم شد : گوش میدم


_در حقیقت اسمشو نمیشه گذاشت وصیت ،ولى یجور قرارداده
قبل از پرسیدن هرگونه سوالى از طرف لوهان سریع کیفشو باز کرد و برگه اى رو بیرون آورد و ب طرف لوهان گرفت
با تردید زیادى ورقه رو گرفت و بهش نگاهى انداخت
_این چیه؟
این یه قرارداده بین پدر شما و آقاى اوه که در صورت رخ دادن هر گونه اتفاق براى آقای جانگ یعنی پدرتون،سرپرستى کامل شما به خانواده اوه سپرده میشه
اما از اون جایى که 19سالتونه نمیشه به اجبار مجبورتون کرد ..یه جورایى اختیاریه و اگه موافق باشید همین الان باهم میتونیم بریم به منزل…
و صداى پاره شده متعدد ورق ها ریشه کلام وکیل رو بار دیگه قطع کرد
لوهان در کمال خونسردى ورقه هارو به قطعات کوچیک تبدیل کرد
وکیل این دفعه نتونست قیافشو خونسرد نشون بده و با تعجب به کار پسر جوونیکه زیادی سرکش به نظر میرسید نگاه کرد :آ..آقای لوهان دارید چیکار میکنید ؟

زیاد بود
برای لوهان
برای پسری که هر روز یه اتفاق تازه تو زندگیش میوفته
هر روز یه شوک جدید
یه مطلب جدید
زیاد بود
تحمل تموم این مسائل اونم توی زمان کم تر از یک ماه براش واقعا غیر قابل قبول بود

وقتی از خرد شدن کامل ورقه ها مطمئن شد
سرشو بالا آورد و لبخندی به مرد روبروش زد و ورقه ی خرد شده رو با احترام جلوش گذاشت
_معذرت میخوام ولی دیگه کار منو شما اینجا تموم شد
جوابمم که مطمئنا دیگه میدونید  .. حالا هم برید
وکیل حسابی گیج شده بود این پسر دیوونه بود ؟ مگه میشه همچین چیزیو رد کرد ؟
این پسر زیادی مغرور بود… اصراری از طرف خانواده اوه برای پذیرش این پسر نبود اما کارشو به عنوان یه وکیلی که باهاش بد هم صحبت شده باید تموم میکرد
با خونسردی بلند شد و کیفشو به دست گرفت و به طرف در رفت ولی قبل از باز کردن در ایستاد
_شما دانشجو هستید من درموردتون تحقیق کردم اگه این خونه رو بانک ببره جایی برای رفتن ندارید و از اون گذشته فکر نکنم بتونید درستون رو هم ادامه بدید
واقع بین باشید آقای لوهان ..من فقدان شما رو درک میکنم سخته اما اگه قرار باشه بدون پول و کار مفیدی به زندگیتون ادامه بدید فقط یه سر بار برای کشورتون هستید
و ..
نیشخند صداداری زد : و فکر نکنم مادر پدرت این رو برای آیندت برنامه ریزی کرده باشن
لوهان یخ زده بود اون مرد بزرگ تر بود اجازه پرخاش بهش رو به خودش نمیداد اما اون رسما با کمال خونسردی بهش توهین میکرد
از روی مبل بلند نشد
سرشو به طرف مرد نچرخوند
به نقطه ای خیره شد و اجازه داد اون مرد به روحش سوهان بیشتری بکشه
مرد از سکوت لوهان لبخند رضایت بخشی زد دستشو توی جیب کتش کرد و کارتی رو دراورد و روی نزدیک ترین میزی که کنارش بود گذاشت
_این کارت منه ..اگه احساس کردید نظرتون تعقییر کرده تماس بگیرید . روزتون خوش
و ثانیه ای بعد، صدای باز و بسته شدن در ،رفتن وکیل رو اعلام کرد
سریع بلند شد و از خشم دستاشو مشت کرد نمیتونست حرف بزنه اونقدر بغض توی گلوش گیر کرده بود و توان حرف زدن رو ازش گرفته بود
چرا ؟ چرا پدرش اونو به دست دشمنشون سپرده بود؟ مگه تموم این قضایا بخاطر اون نیست؟ چرا باید به این موضوع اصلا فکر میکرد که اگه روزی نبود، پسرش باید با اون خانواده زندگی کنه؟
احساس خیانت میکرد .. پدرش بهش خیانت کرده بود ..اون اجازه داده بود که این وکیل بیاد اون حرفای وحشتناک رو بهش بزنه
یه قطره اشک از چشمای پر از خشم و ناراحتیش چکید
لباش میلرزید داشت خبر اومدن هق هق های بلند رو میداد
اما لوهان متوقفش کرد
به خودش اجازه نداد گریه کنه غرورش به اندازه کافی جلوی خودش شکسته بود
راهشو کج کرد به طرف حمومی رفت که کنار اتاق پدر مادر مرحومش بود
شیرو باز کرد،جریان آب سرد روی زمین باعث شد جورابای مخملیش خیس شن
نمیدونست چرا اما یک دفعه به ذهنش خطور کرد
دستگیره دوش رو به طرف بالا فشار داد و آب بخ زده مثل بارون شروع به بارش کرد و هیکل لاغر و ضعیف پسر رو خیس کرد
میخواست از سردی آب لحظه ای شکایت کنه اما به این فکر کرد که اگه وسیله ای کاملا خراب بشه مهم نیست بعد از اون باهاش چطور رفتار کرد
اون خودشو یه وسیله قراضه میدونست پس با لجاجت گذاشت ساعت ها آب یخ زده بدنشو خیس کنه و اون فقط به زمین خیره شه
اونقدر فکر توی سرش بود که لحظه ای فراموش کرد اصلا چه مشکلی داره
اما یه نکته رو اون روز فهمید
اونم اینکه اگه میخواست گریشو خودشم نبینه به دوش آب پناه ببره
به نظر لوهان اون قشنگ ترین دروغی بود که اونروز تونست به خودش بگه
“اینا قطرات آب هستن نه اشک”
**************
وسط خونه نشسته بود
دلش نمیخواست دور و اطرافشو نگاه کنه
خونه پر شده بود پر از برچسبای زرد رنگی که برای فروش استفاده میشد
میزا مبلا تموم چینی های دکوری
لحظه ای توی خیال خودش خندید :فقط به خودم برچسب نزدن
سرشو بلند کرد با لبخند عمیقی به درو دیوار نگاه کرد ..باید چیکار میکرد؟ داشت تنها جای زندگیشم از دست  میداد
پس ترجیح داد لبخند بزنه چون کار دیگه ای از دستش بر نمیومد
لحظه ای به جونگین فکر کرد بعد از گذشتن سه روز و اون دعوا ،جونگین حتی یه پیام خالی هم بهش نداده بود
چینی به پیشونیش افتاد با خودش تکرار کرد که اون نباید ازم عصبی باشه
موبایلشو برداشت و صفحه چتش با جونگین نگاهی انداخت
اخرین پیاما همه تکستایی بودن از جونگین که همشون بی جواب مونده بود
“لوهان حالت خوبه”
“رفیق میخوای بیام با هم غذا بخوریم”
“لوهان چرا جواب تماسمو نمیدی؟”
“لوهان سه روزه ازت خبر ندارم فقط یه پیام بده بدونم خونه ای”
” الان در خونتونم دیدم چراغ اتاقت خاموش شد لطفا بیا پایین”
و صد ها پیام دیگه شبیه به این
با خودش فکر کرد چرا جواب هیچکدومو نداده بود؟
کمی خودخواه شد : دلم میخواد
از جواب بلندی که به خودش داده بود کمی احساس شرم کرد
دوباره به صفحه چت نگاه کرد و تصمیم گرفت بهش پیام بده
اما صرف نظر کرد چون پیام دیگه ای از طرف جونگین حسابی به چشمش اومد
“از مکانیکی زنگ زدن گفتم دیگه نمیری”
کمی جا خورد بنکل مکانیکی رو فراموش کرده بود
لحظه ای ترسید اگه جونگین گفته بهشون که نمیره پس باید پول لغو قرار دادم بده
زندگی براش بی معنی تر از اون بود که بخواد به اون موضوع هم اهمیت بده
اما در افتادن با کسی مثل شیندونگ ریسکی بود که نباید انجامش میداد
همه ی زندگیشو ازش گرفته بودن تصور اینکه غرور مردونگیش شکسته بشه دیوونه کننده بود
دستشو به زمین زد تا بلند شه اما به سرعت زمین خورد
مدت زیادی بود که تو اون حالت نشسته بود
لعنتی به زندگی فرستاد و بی حال خودشو از زمین جدا کرد و خودشو به اتاق مادرش رسوند
سعی کرد به اطراف نگاه نکنه اون خونه بدون مادرش عذاب حتمی بود
از این که وارد اون اتاق شده بود عصبی بود خالی بودن فضا اذیتش میکرد
پس به خودش سرعت داد تا سریع تر از اتاق بیرون بزنه
بعد از مدت کمی گشتن توی کمد کارتی که مادرش براش بجا گذاشته بود رو پیدا کرد
دفترچه ای کنارش بود .. با حس شرم زیادی بازش کرد
گردش پولای ریز و درشتی که به حساب واریز شده بودن توی دفترچه مرتب نوشته شده بود
به مبلغ نهایی نگاه کرد .. هنگفت نبود اما حد اقل پول شیندونگ رو میتونست بده
کارتو محکم فشار دادو و لحظه ای به مادرش فکر کرد .. این پول قرار نبود صرف دانشگاه شه و این عذاب وجدان لوهانو چند برابر میکرد
چشماشو روی هم فشار داد: اوما چینجا بیانه (واقعا معذرت میخوام مادر)
چشماشو باز کرد و با قدمهای بلند و سریع به در ورودی رسید و کفشاشو بپا کرد و
بدون پوشیدن لباس مناسبی از خونه زد بیرون و به طرف مکانیکی به راه افتاد
***************************
دونگهه به مدت چند ثانیه به پسری که جلوش ایستاده بود نگاه کرد
سرش پایین بود اما جریان نداشتن روح رو تو چشماش رو میتونست به خوبی حدس بزنه
به پولایی که رو میز بودن نگاه کرد پول زیادی نبود اما حدس میزد برای لوهان زیادی باشه
نفس عمیقی کشید و لبهاشو باز کرد : لوهان نمیخوای چیزی بگی ؟
و همچنان ساکت بود
_لوهان منو نگاه کن زود باش
کمی لحنش تند بود و باعث شد پسر سرشو بالا بیاره و به چشمای دونگهه خیره شه
دونگهه بیشتر به صورتش خیره شد .. این پسر کاملا در هم شکسته بود

_این پولو از کجا آوردی ؟
دلش نمیخواست جوابی بده اما مثل اینکه چاره ای نداشت
سرشو دوباره پایین اورد :پس اندازه

حسی که بهش داشت ترحم نبود شاید میخواست فقط کمی ..اندازه ای که در توانش باشه بهش کمک کنه
این قرار داد مزخرف بود و شیندونگ فقط برای گیر آوردن یه قرون بیشتر دست به هر کاری میزد
حتی برای برنده نشدن شیندونگم که شده باید به این پسر کمک میکرد
پولو به طرف لوهان کمی هول داد : برش دار نیازی به پول نیست
لوهان با کمی تعجب به صورت دونگهه نگاه کرد : اما این …
_من تورو اخراج کردم پس کسی که قرار دادو به هم زده منم پس تو نیازی نیست پولی بابتش بدی حتی تعجب کردم که اومدی گفتم حتمی میخوای کارتو پس بگیری و التماس کنی اخراجت نکنم
هووف امان از دست شما جوونا
توی دلش کمی احساس آرامش کرد خوب بود که نیازی به پرداخت پول به مکانیکی نداشت فکرشو نمیکرد روزی از اخراج شدنش احساس خوب بهش دست بده
تعظیم کوتاهی کرد :پس.. من دیگه مرخص میشم .. خدا نگه دار
کمرشو صاف کرد و شروع به رفتن کرد
_یه لحظه صبر کن
لوهان برگشت و به دونگه نگاهی انداخت : بله دونگهه شی ؟
دونگه کشویی رو باز کرد و پاکتی برداشت و به طرف لوهان رفت :تصفیه حسابته مال توئه
لوهان سزاوار این پول نبود اما در حقیقت اون واقعا سزاوارش بود و این موضوعی بود که فقط دونگهه متوجهش بود
لوهان با تردید به پاکت نگاه کرد نمیدونست باید بگیره یا نه
دونگهه پیش دستی کرد و پاکتو توی دست لوهان گذاشت :پول خودته و اینجا هم قانونای خودشو داره حتی اگه تو قراردادو بهم میزدی بازم تسویه حساب میشدی
لوهان نگاه سردشو بار دیگه به زمین دوخت و و تعظیم کرد : ازتون ممنونم
دونگهه لبخند ارومی بهش زد :هاه! باشه زود برو خونه با این لباسا سرما میخوری  امکان اینکه برف بیاد خیلی زیاده
با سر تعیید کرد و به راه افتاد
کجا؟ خونه ای که تا چند روز دیگه مالکش نخواهد بود …

*******************از دید لوهان****************
هوا خیلی سرد شده بود
واقعا از اون همه راه رفتن خسته شده بودم اما هنوز به کوچه نرسیده بودم
به پاکتی که دونگهه شی بهم داده بود نگاه کردم
حجمش کم نبود
بازش کردم و پولو بیرون آوردم ..
هه! زیاد تر از حقی بود که باید بهم داده میشد
باید به خودم تبریک بگم که ترحمشو بدست آوردم
میرم پولو پس میدم؟ خخخخ آره حتمی
جانگ لوهان این ادا ادوارا برا بدبختایی مثل تو نیست برا اونایی که حد اقل نیمچه غروری براشون مونده
مثلا یکی مثل جونگین
آره آره یکی مثل اون عوضی که به خاطر غرورش سه روزه بهم زنگ نزده
قهقه ی بلندی زدم : آره یکی مثل کیم جونگین
جونگین
جونگین
کیم جونگین
کای
اره کای
اره ..جو..ن..گین
با ادا کردن آخرین بار اسمش اشکم سرازیر شد
کجایی عوضی؟؟؟ دلم برات تنگ شده تو دلت برام تنگ نشده یعنی؟
کوچه ها خلوت بودنو کسی متوجه صدای بلندم نمیشد
فکری به سرم زد باید میرفتم در خونشون
اشکامو با پشت دست پاک کردم حتمی خیلی گند زدم که غیبش زده ها؟ شاید .. شاید اونی که مقصره من باشم
قبل از این که به خونشون برسم ترجیح دادم براش از شیرینی های پسته ای که دوست داره بخرم
***
فروشنده جعبه کوچیک شیرینی رو روی میز گذاشت و منتظر شد که حساب کنم
دستمو توی جیبم کردم و پاکتی که دونگه شی بهم داده بود به دستم اومد
درنگ کردم ..این پول ..مال من نبود ..هر چه قدر که غرورم شکسته باشه صدقه رو نمیتونم قبول کنم
دستمو توی اون یکی جیبم کردم و مقداری که لازم داشتمو از پولایی که اوما بهم داده بود برداشتم و همراه با پاکت به فروشنده دادم : این پاکت پولو جلو در مغازتون پیدا کردم اگه صاحبش پیدا نشد بدینش به کسی که نیاز داره
لبخند زدمو بدون جواب گرفتنی از مغازه بیرون اومدم
نیازمند؟ خودم نبودم؟
حد اقل میدونم به اون پول نیازمند نبودم

اون مغازه فقط چند قدم با خونشون فاصله داشت و باعث میشد با نزدیک شدن به در خونشون لبخند بزنم
لبخندی که این روزا فقط جونگین میتونست بهم بدش
جونگینی که خیلی از دستم عصبیه و شاید ..خب.. حق داره
بند جعبه رو سفت گرفتمو زنگ  رو زدم
باید قاعدتا استرس داشته باشم اما حقیقتش اینه خوشحالم حتی اگه ظاهرم نشونش نده
بعد از چند دقیقه مادرش درو باز کرد
میخواست لبخندم عمیق تر شه
اما قیافه نسبتا عصبی مادرش منو حسابی ترسوند
تعظیم کردم:س..سلام خانوم ..کیم
_لوهان عزیزم اینجا چیکار میکنی؟
مادرش متعجب بود انگار انتظار نداشت من اینجا بیام
یعنی جونگین همه چیو بهش گفته؟
_خا..خانوم .کیم .. اومدم .جونگینو ببینم ..خونه نیست؟
_لطفا دیگه به دیدنش نیا پسرم ..من میدونم روزای خوبی رو پشت سر نمیذاری
اما منم مادرم نمیتونم بزارم بلایی سر پسرم بیاد
حسابی جا خوردم:منظورتون چ..چیه؟ جو..جونگین خوبه؟
مادرش با کمی تندی جواب داد : سه روزه تب و لرز داره ..اونقدر شب دیر اومد خونه و به تماسهام جواب نداد که اومدم خونتون ازت خبر بگیرم اما اون جلوی خونتون نشسته بود تو اون سرما حسابی حالش بد شده بود من چطور میتونم بذارم با تو بگرده؟
لوهان ؟عزیزم بازم میگم من واقا بخاطر فقدانت متاسفم اما نمیتونم پسرمو از دست بدم .. لطفا دیگه اینجا نیا این خواهشه یه مادره ..میتونی درکش کنی نه ؟ ازت خواهش میکنم برو

ناراحت؟ عصبانی؟ نگران؟ شک زده؟ بخش عظیمی از احساسات موجود بهم هجوم آورده بودن
اونقدر زیاد که حتی نمیتونستم پلک بزنم
تعظیم آرومی کردم جعبه رو جلوی پاش گزاشتم
_ای..اینو لطفا ..قبول کنید
بدون حرفی بدون گریه ای بدون خواهشی به طرف خونه راه افتادم
امروز آخرین روز زندگی جانگ لوهان بود
روزی بود که کل خانوادمو از دست دادم
جونگین …آخرین فرد خانوادم بود
**********************
در خونه بسته شد
با قدمایی که جون نداشتن توشون کاملا مشخص بود خودشو به مبل رسوند و روش دراز کشید
برق خودکار روشن شده بود اونقدر بی جون بود که برای خلاص شدن از شر نور چشماشو با دست کاور کرد
مغزش به جایی قد نمیداد فقط میدونست ماه دسامبر ماهیه که ازش متنفره
ماهی که مادر ،پدر و بعد هم دوستشو ازش گرفت
اونقدر عصبی و ناراحت بود که نمیدونست چیکار کنه
میشه گفت خودشو ماهی ای تصور کرد که برای رسیدن به ذره ای آب داره بالا پایین میپره و جون میده
سکوت خونه با قهقه ی بلندی از حنجره لوهان شکسته شد
دیوونه شده بود؟ شاید
دستشو برداشتو بلند شد و توی خونه شروع به راه رفتن کرد
با رسیدن به هر وسیله ای برچسب قیمت رو از روش میکند
_این مال منه
این ماله منه
اینم مال منه
اینم همینطور ماله منه
مثل دیوونه ها همه چیو میکند
با سرعت زیادی دستشو برد تا برچسب دیگه ای رو بکنه اما از حرکت ایستاد
اون برچسب قیمت روی قاب عکس خانوادگیشون بود
قاب عکسو برداشت و به قیمتش چشم دوخت
120 وون
قیافش در هم جمع شد و برای هزارمین بار در اون ماه اشک ریخت
برچسب قیمتو با سر انگشتاش لمس کرد
120 وون
توی سرش تکرار و تکرار میشد
نتونست تحمل کنه
فریاد بلندی زد و قاب عکسو با تموم قدرت پرت کرد و باعث شد شیشه ها به تکه های ریز و درشت تبدیل شد
به طرف دکوری رفت با تموم قدرت دکوری رو به زمین انداخت
شاید اگه همسایه دیوار به دیواری داشتن ،از صدای مهیب خورد شدن وسایل شوکه میشدن
حرفی وجود نداشت
فقط داد میزد
و سایل رو به اینطرف و اون طرف خونه پرتاب میکرد
_حقم نیییییییییییییییست
هیچ کدوم از اینا حقم نیییییییییییییییییییییییییست
به طرف مبل رفت تا عسلی هارو هم پرت کنه اما پاش به شیشه بزرگی خورد
اونقدر دردش زیاد بود که توی اون حالت روحی متوجهش شد و فریاد بلندی از درد زد
خودشو گوشه مبل انداخت و با درد زیادی شیشه رو از توی پاش بیرون آورد و به جاری شدن خون از کف پاش چشم دوخت
میخواست بلند شه بازم بهم بریزه اما درد پاهاش بیشتر از عصبانیتش بود و این باعث شد بار دیگه از بی انصافی روزگار داد بزنه
با فریاد بلندی که سر داد موهاشو به هم ریخت و شروع به گریه کردن کرد
اونقدر بلند که حاضر بود قسم بخوره احالی کوچه صداشو میشنون
ساعتی گذشت
اونقدر از پاش خون رفته بود که کسل شده بود
و کسلیش باعث شده بود قدرت گریه کردنو از دست بده
سرشو کمی چرخوند و با تیکه شیشه بزرگی چشم تو چشم شد
نیشخند بی حالی زد دستشو به طرفش برد و به طرف خودش کشیدش
چشماش تار میدید و سعی میکرد شیشه رو درست توی دستش بگیره
به چشماش نزدیکش کرد
سرشو چند بار به چپ و راست چرخوند و با ادامه همون نیشحند نظاره گره شیشه شد
_میدونی؟.. اون یکی تیکت پامو جر داد
سرشو بالا برد و بلند خندید
و باز به شیشه چشم دوخت
_میخوام ببینم تو چطور رگمو میبری باشه ؟ معلومه اینکاره ای روت حساب میکنم
دستشو پایین آوردو با بلند کردن دست چپش شیشه رو روی دستش کشید
بریده میشد
پوستش به راحتی بریده میشد و رد خون رو به جا میزاشت
دستاش لرزیدن شیشه روی زمین افتاد
مهم نبود
به طرف چپ نگاه کرد تا دوباره برش داره و کارشو تموم کنه
اما غیر از شیشه چیز دیگه ای نظرشو جلب کرد
وکیل شین تاکیون
کارت همون وکیل بود
بازم مغزش پر شد از همون حرفای مزخرف سه روز پیش
قرار داد پدرش با اوه سان جونگ
“مسلما والدینت نمیخوان سربار جامعه باشی”
عصبی شد.. آره اون سر بار جامعه داشت میشد
باید تمومش کنه
با عصبانیت شیشه رو برداشت و به پوستش کشید
اما چرا نمیتونست فشارش بده ؟
چرا اون جرئت رو از دست داده بود؟
از همیشه بیشتر عصبی شد
چرا به اون کارت داشت نگاه میکرد؟
به خیالایی که لحظه ای تو مغزش چرخیدن فریاد زد :نه لوهان نهههههههههههههههههههه
باید تمومش کنی فهمیدی؟؟؟؟
اونا قاتل خانوادتن .. قااااتلللللللللللل
بار دیگه شیشه رو نزدیک کرد
اما چیز دیگه مغزشو پر کرد
لوهانم ؟آدم بزرگی شو تموم چیزایی که میخواستم برات فراهم کنم رو برای خودت از طرف من فراهم کن
با دست ضربه محکمی به پیشونیش زد
واقعا داشت عذاب میکشید
این یه عذاب بود
بودن تو همچین وضعیتی عذاب بود
چرا داشت اینقدر اذیت میشد ؟
برای چی اینقدر داشت صبرش امتحان میشد ؟
اون اصلا آدم صبوری نبود
بی صدا شونه هاش شروع به بالا پایین شدن کردن و با تموم عمق غمش گریه کرد
چند ثانیه نگذشت که گریش به سرعت قطع شد و کارتو از روی زمین و گوشیو از توی جیبش برداشت
گذاشت این عقیده که اونا باید حسابشونو با خانوادش پاک کنن مغزشو پر کنه
آره اونا کمترین کاری که میتونستن بکنن این بود که برای زندگیش ساپورتش کنن
آدم بزرگ؟ آره اون آخرین خواسته مادرشو انجام میده
شماره رو به سرعت گرفت و با چند بار فین  و سرفه کردن صدای گرفته شدش رو درست کرد
صدای وکیل توی گوشی پیچید : شما با وکیل شین تاکیون تماس گرفتید ،چیکار میتونم براتون بکنم؟
_ا..الو آقای شین ؟ م..منم جانگ لوهان
*************
کوله پشتی سورمه ایشو روی شونه هاش تنظیم کرد و دسته ساک چرخونو توی دستاش محکم تر گرفت
به عمارت بزرگ رو به روش خیره شد
قرار بوده اینجا از این به بعد زندگی کنه
با آدمایی که از صمیم قلب ازشون متنفره

افکارش با صدای وکیل کامل به هم ریخت : بریم آقای جانگ؟
به وکیل نگاه کرد و بعد به در بزرگی که رو به روش قرار داره
فقط چند قدم تا زندگی کاملا جدید و متفاوتش فاصله داشت

“بعضی وقتا اونقدر بد شکستی که دیگه نمیتونی تیکه هاتو جمع کنی .. باید از اول یدونه نو بسازی”
_بریم آقای شین
وکیل شروع به حرکت کرد و لوهان پشت سر اون
لوهان کنار وکیل ایستاد و وکیل دستشو بالا برد تا زنگو بزنه
قبل از در زدن ،در با سرعت زیادی باز شد و به هیکل ضعیف لوهان خورد و باعث شد با قدرت زیادی لوهان به زمین بخوره
سهون و کیونگسو خندشون با اتفاقی که یک دفعه افتاد قطع شد
اونا  هم با دیدن پسری که روی زمین افتاده حسابی شکه شدن و به پسری نگاه کردن که به زمین افتاده
وکیل شکه شد : آقای لوهان حالتون خوبه؟
لوهان سرشو بلند کرد و با عصبانیت به دو پسری که کنار وکیل ایستاده بودن نگاه کرد
چشماش درست میدید؟ شاهزاده نفرت انگیز و رفیق مو قرمزیش؟
دستشو با تعجب و عصبانیت به طرف شاهزاده نفرت انگیز گرفت: ت..تو؟؟؟!!!!

 

 

The following two tabs change content below.

Erika飞

اریکا هستم اولبن نویسنده سایت 18 سالمه ^^ کارمو با فیک شروع کردم بعد ترجمه بعد خبر گذاری مدتی نبودم ... برگشتم که دوستای قدیمیم رو ببینم و با دوستان جدید اشنا شم ^^ هایتینگگگ

Latest posts by Erika飞 (see all)

27 Responses

  1. مرسی اونی من خواننده ی جدیدم فیکت رو خیلی دوست دارم کایلو میخوام لطفاااا کایلو زیاد داشته باشه کایو دوباره بیار تو داستان بازم ممنون اونییییی

  2. خیلییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بود .بلاخره هم دیگرو دیدن.هوراااااااااااااااااااااااااااا.
    ممنون اونی عالی بود .تورو خدا زود تر بزار. :scratch: :heart: :zardak (35):

  3. لولو چقد گناه داره عخی :jhsdhugF:
    مامان جونگین چرا اینطوری کرد خوو اینم یه مشکل دیگه
    اونم هیچ شاهزادیه نفرت انگیزم یه چیزه دیگه اووفف :jhsdhugF:
    اجی جونم خسته نباشی حون من زودی بیاااا :wacko:

  4. سلام
    سلام
    نمیدونستم هر روز با چه ذوقی میام سایت انقدر کیف میده که اپ میکنی
    اما……… :zardak (22): :zardak (17):
    امروز تصمیم گرفتم اگه اومدم اپ نکردی یه کامنته توپول بنویسمو باهات قهر کنم
    ولیی……. :mail:
    تو دختر خوبی بودی و اپیدی :zardak (24):
    میسسییییی :zardak (60):

  5. سلام :zardak (61): چقدر برا لوهان ناراحتم :begging: :ejn5d7q2vqf4peufz6o: :begging: :tansmiley: :tansmiley: مطمعنن زندگیش بهتر میشه ولی نباید میرفت سراغ اون خونواده میتونست خودش کار کنه خرج خودشو در بیاره. :70000000: و همینطور جونگین عزیزم آخیی مریض شده :jhsdhugF: نمونه یه دوست واقعیه :yes: کنجکاوم بدونم در آینده چه اتفاقی میفته اجی زیاد منتظرمون نزار اوکییییییییی :zardak2 (11): :zardak (35):

    • خخخخ چشم زیاد منتظر نمیزارم
      والا اجی من اول داستان توضیح دادم که لوهان ادم کاری نیست یعنی ننه باباش نزاشتن دس به سیاه سفید بزنه
      با توجه به زندگی که داشته نمیتونه کاری انجام بده که خرج سنگین زندگیو بده
      حالا قسمتای بعدی کارش منطقی تر میشه خخخخخ میگیری منظورمو ^^

    • ببینششششششش :””
      لوهانیییی … لولووووو … لوبیااااا …لوهانمممم … :'””
      دیدیش اریککک ؟؟ وووی :” من زبونم بند اومده عررررر :”
      چقددد سختی کشید و چقد سختی قراااره بکشه :” ولی چقد مادرشو دوست داشت که به خاطر اون بعدم بخاطر خودش این سختیارو به جون خرید :””
      آیم سووووو تاچد :” اف یو نو وات آی مین :”’
      جونگینی عررررررر زود خوب شووو :” بس ک جلو در مونده مریض شدههه عرررر :” تو از کجا میدونی پسته ای دوس داره ؟! :””
      سهونی لطفا لولو رو تحقیرش نکن انسان باش باشه ؟! :’ حالا اینا به کنار من وسط احساساتی شدن یهو اون “رفیق مو قرمزی” رو دیدم پکیدم خخخخخخ
      اریکایی ؟؟ زودی بذار ایپ بعدیو لوهان و جونگینی حالشون بهتر شه :”
      دستت درسته مث همیشه چی بگم دیگه خواهر :”❤❤❤
      خیلی خوووووب بوووووود :”””” ادامههههه :”””❤❤❤

      • خخخخخ ماشاالله اینقدر بلنده پیامت نمیدونم به کدوم اول جواب بدم خخخخخ
        اول از همه مرسی که خوندی نظر دادی خخخخخ
        دوم از همه خر زو شدم مرسی بسی زیاد خخخخخخ
        سوم که خخخخخ موهاش قرمزه دیگه چیکار کنیم خخخخخخ
        چهارم که چشم زود میزارم
        پنچم اینکه پسته کی دوست نداره خخخخ خو اونم دوست داره
        شیشم اینکه سعی میکینم زیاد بی شعور نباشه خخخخخخ
        هفتم اینکه کمکم خوب میشن دونت ووری خخخخخ
        هشتم اینکه خودمم یه نظر بدم :آی هیت کوریان مامز خخخخخخخ
        نهم هم خدا نگه دار تا ایپ بعدی خخخخخخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: