Bitter Candy..December Miracle

سیلاممم بچه ها جونمممممممم

دلم براتون تنگیده بود الات خخخخ

من دیشب از سفرم برگشتم…بروکن رو هم تا ساعاتی  دیگر میزارم یوهاهاها

برای معذرت خواهی از دوستان عزیزم اومدم با یه وان شات چند قسمتی که سهون و یه دختره

خب اونایی که منو میشناسن، که هیچ..اما اونایی که نمیشناسن اینو بگم که من عاشق سهون نیستم..پس با خیال راحت بخونینش خخخخ

خب خب من رفتم …فعلا..آنیوووووو

هنری:به سلامتی خوشگل خانوممون
آمبر:به سلامتی
لونا:به سلامتی
سوهو:به سلامتی
هنری:اوووو دختر تولد هیجده سالگیته چه احساسی داری؟
گیلاسشو به حالت میکروفون به دهان دختر جوون نزدیک کرد و همه با خنده و خوشحالی به اون نگاه کردن
_خب امروز تولدمه چه حسی غیر از شادی میتونم داشته باشم ها؟ دوستای بی نظیرم بهم بی نظیر کادو رو دادن و منو به بی نظیر ترین نمایشگاهه بی نظیر ترین نقاش فرانسوی حال حاضر توی کره آوردن…میخواین گریه کنم؟ ها؟ خخخخ
آمبر: چطور میتونی خوشحال باشی وقتی نامزده محترمت روزه تولدت گمو گور شده ؟
دخترک نیشخندی زد:هه! یکی دیگه از دلیلای خوشحالیم همینه..نبودن نامزده محترمم در تولد هیجده سالگیم
سوهو:خخخخخ بیخیال الان حاله تفریح و عشق و حاله..خب دختر برجسته امشبه ما ..بگو ببینم..نظرت درباره این گالری چیه؟
به عنوان هم دانشگاهیت و دوست 8 سالت میخوام یه کادو دیگه بهت بدم
آمبر:هیییییی باز دوباره پولشو کوبید تو سرمون بچه ها بیاین روی این بچه فکولو کم کنیم یه بوگاتی بندازیم زیر پای این دخترمون کفش ببره
همه زدن زیر خنده و سوهو هم ریز ریز لبخند میزد:یااااا یااا آره پول دارم…خرپولم اونور ترشم خر پولم چه بهتر که برای دوستم خرجش کنم
لونا: حالا این کادوت چیه آقای خر پول؟

سوهو ابروهاشو چند بار بالا پایین کردو با غرور شونه هاشو بالا داد:هر تابلویی که تو این گالری پسند کنه
همه با هم سرشانو به نشونه تایید تکون دادن: اوووووووووووووو
غیر از آمبر که شامپاین تو گلوش گیر کرد با سرفه گفت:سوهو به جونه خودم یه روز با همین دستام تورت میکنم…میدونی این تابلو ها چقدر قیمت دارن؟
همه خندین ود دختر با غرور گفت:زبووووووووننننن دلت بسوسه آمبر خان…بعد دستاشو رو شونه سوهو انداخت و ادامه داد:خودتم کم خرپول نیستی مشکل اینجاست که خصیصی
دوباره همه شروع کردن خندیدن که هنری بحسو عوض کرد:بابا بچه ها بقیه حرفارو تو خونه ادامه میدیم بیاین بریم نقاشی هارو نگاه کنیم…مگه چند تا نقاش مشهور فرانسوی داریم که حوس کرده باشه گالریشو تو کره هم بزاره ها؟ خخخخ بدویین بریم پول بلیطش کم پولی نبوده هااا
بچه ها گیلاساشون روی سینی که پیشخدمت نزدیکشون برده بود گذاشتنو به طرفه نقاشی ها رفتن و با مهارت خاصی عکسارو نگا میکردن و دربارش حرف میزدن و نکته مهم این بود که هیچی ازش سر درنمیاوردن خخخخخخ
دختر جوون و آمبر باهم راهی یه طرف سالن شدن که به دره ورودی نزدیک بود
سالن خلوت بود فقط یه سری آدمای پول دار توی سالن میچرخیدنو حرف میزدن
موسیقی ملایمی جو رو احاته کرده بود هر چیزی رو هنری تر اون چیزی که بود نشون میداد
آمبر خیلی اروم شمرده درباره هر نقاشی نظر میداد..بیشتر مصخرشون میکرد تا نظر بخواد بده
دختر جوون به فکر فرو رفت ….یعنی کسی پیدا میشه که هنرو بفهمه؟ ..نه خودشم ازش سر در نمیاورد اما باز حد اقل مصخرشون نمیکرد…اون عاشق هنر بود اما چیزی ازش نمیفهمید…هه نه مثل این که با پول نمیشه هرچیزی رو فهمید
تا جایی که میدونست این بود که دنیا جایی نیست که بخواد ازش لذت ببره…چرا ..دلخوشی های زیادی داشت اما …پس اون شادی واقعی که باعث بشه قلبشم همزمان با لبش لبخند بزنه چی؟…نه اون چیزی نبود که احساسش کرده باشه
شاید وقتی برای تولد 10 سالگیش اونو بردن به قصر دیزنی پاریس؟
نه نه این نمیتونست باشه چون بعدش فهمید که سفرشون تجاری بوده و اینجور اونم تونسته کادوشو دریافت کنه
شاید اولین بوسش توی دبیرستان وقتی 16 سالش بود؟
آره اون میتونست باشه اما نه تا وقتی که فهمید کسی که دوسش داشت به پول بیشتر از هر چیزی تو دنیا اهمیت میداد
یا شایدم نامزدی بی موقش با پسر عموش..هه! کجای این خبر جزئه دسته های بالاییه آخه؟
معجزه توی زندگیش چی بود؟ داشتن دوستای بی نظیر مثل سوهو و آمبر و هنری ولونا؟
به نظرش این معجزه نبود..فقط یه لطف خدا در حقش بود که دلخوشی برای زندگی داشته باشه
توی تولد 18 سالگیش چی میخواست؟ یه ماشین؟ یه خونه؟ یا شایدم یه جزیره؟ هه نه اینا نمیتونستن باشن
شاید خبر مرگ نامزدش..نه نه نه اون مهربون تر از این حرفا بود
بی اهمیت به حرفای آمبر داشت فکر میکرد
نه..واقعا چی میخواست؟
درسته…بالاخره تصمیمشو گرفت..آروم چشماشو بست…یه معجزه..
اون یه معجزه میخواست فقط یه معجزه شاید به خاطر این که توی دیسامبر به دنیا اومده.. خدا بتونه درخواستشو قبول کنه
یه معجزه….
یعنی چی میتونه باشه؟
_هییییی دختر به چی داری فکر میکنی؟ 2 ساعته دارم صدات میزنم
دختر چشماشو سریع باز کرد:ها؟ چیه؟؟
_خخخخ دیوونه شدی رفت…بیا بریم جاهی دیگه هم نگاه کنیم
_تو برو پیش بچه ها، آمبر. منم برم دستشویی یه آب بزنم صورتم میام
آمبر با سر تائید کرد و با یه لبخند دور شد
دختر ساعتشو چک کرد:هههه این کی خوابیده؟ دستشو تو کیف دستی کوچیکه مارک دارش کرد ..اما موبایلش نبود
یادش اومد از صبح موبایلشو داده دست لونا که اگه کسی زنگ زد بگه موبایلش دستش نبوده که جواب نداده..چون واقعا دروغگویه حرفه ای نبود . از دروغ بدش میومد…
یه خورده عصابش خورد شد نفس عمیقی کشید و راهشرو به طرف جایی که دوستاش هستن کج کرد
اولین قدمو بر نداشت که صدایی توجهشو جلب کرد
_آقا ازتون خواهش میکنم….من فقط 20 دقیقه دیر کردم شما نمیتونید این کارو باهام بکنین
سرشو به طرف صدا چرخوند
یه پسر قد بلند با سرو وضع کاملا عادی رسما داشت به نگهبان التماس میکرد
نگهبان همش میگفت که اجازه ورود نداره و بلیطش باطله
غیر از بلندی پسر تو اون فاصله چیزه دیگه ای رو خوب نمیتونست ببینه..نمیدونست چرا اما حسه فضولیش به طور فجیهی گل کرده بود تصمیم گرفت جلو تر بره
_ جوون مثل این که متوجه نیستی…بلیط سره وقت فقط اعتبار داره الان یا باید پولشو بدی یا بری خونتون
_بابا من پولم کجا بود من کلی زجه زدم تا پول اون بلیطو جور کردم..جونه من..یتیم گیر آوردین نه..پول علف خرسه؟ 200 دلار من الان از کجا بیارم دوباره بدم؟ گیرمم داشته باشم این پولو..با خودم که نیاوردم…اهههه جونه من بی مرام نشو داداش بزار برم تو
_ببین آقا پسر نری مجبور میشم جوره دیگه مجبورت کنم بری…برو عصاب من رو هم به هم نریز بروو
ناراحتی تو چشمای پسر موج میزد..کلاه پلیورشو انداخت رو سرشو با تکون دادن مکرر سرش چرخید و از اون جا دور شد
_وایسید آقا
خودشم تعجب کرده بود ..چرا؟ مشکل مردم به اون چه ربطی داره اما نمیخواست روزه تولدش کسی رو ناراحت ببینه ..آره این دلیل خوبیه…نگهبان با تعجب داشت نگاش میکرد که ادامه داد: من..پولشو میدم..بزارین بیاد تو
پسر با تعجب اما چشمایی که برق میزد برگشتو نگاش کرد و تند به طرفش اومد و گفت:چی؟
دختر جا خورد..به نظر از این فاصله خیلی خوشگل تر به نظر میرسید ..موهای بلند لبای صورتی ..قد بلند و پوست سفید و چشمای نصبتا کوچیک اما برقه خاصی توش موج میزد
چشماشو از پسر گرفتو با جدیت ادامه داد:من پوله شما رو حساب میکنم..معذرت میخوام از عمد به حرفاتون گوشت ندادم..ناخاسته بود
دستاشو تو کیفش کرد پوله مورد نظرو دراورد ..و مقداری دو به شک بود چون به نظر دختر اون پسر مقروری به نظر میرسید انتظار داشت که سریع رد کنه..یه خورده زیر چشمی نگاه پسر کرد که داره فقط نگاه میکنه به نظر میخواست چیزی بگه
_yehet..!!!
_چی؟
دختر تعجب کرده بود ….یه هت؟؟؟…یعنی چی
پسر خیلی زوق زده اومد طرفشو دستاشو گرفت و تکون داد و با لبخندی که چشماشو از حد معمول کوچیک تر نشون میداد گفت:کوموآیو…چینجا کوموآیو..بهتون واقعا مدیونم..
دختر خشکش زده بود…نه بابا چیزی به اسم غرور این پسر نداره
به دستاش که توسط دستای اون پسر بالا پایین میشدن نگاه کرد و سریع دستاشو بیرون کشید و با لبخند ساختگی و لبریز از شکه شدن گفت: هه ههه خواهش میکنم
به سرعت پولو دسته نگهبان دادو وارد سالن شد شاید چند قدم بیشتر برنداشته بود که پسر با گام های بلد که به دویدن نزدیک تر بود به طرف دختر جوون رفت
_هییی خانوم میشه وایسین یه لحظه
دختر برگشت و پسر بالاخره بهش رسید و با انگشتش اشاره کرد یه وایسا تا نفس بگیرم و نفس نفس کنان سرشو کامل بالا آورد و گفت:من باید پولتونو حتما پس بدم…یه نشونی یا شماره ی تماسی اگه میشه از خودتون بهم بدین ..خیلی زود بهتون برش میگردونم
_نیازی نیست من از این پولا زیاد خرج میکنم
_شما پولتونو کجا خرج میکنین مثلما به خودتون مربوطه اما این پولو من به عنوان یه قرض بیشتر نمیتونم قبول کنم..پس!!…لطفا
دختر تو تعجب کامل بود …نه به اون شوقه بچه گونش و نه به این کلاسی که الان داره میزاره
_من موبایلم همرام نیست خودکارو کارت هم ندارم…فکر کنید یه هدیه بوده من باید برم…دوستام منتظرن…
پسر خیلی تند تو جیباشو میگشو همزمان گفت:مشکلی نداره من خودکار دارم و سریع یه خودکار پیدا کردو یه اسکناس کهنه ی 10 وونی هم به دختر داد و گفت روی این بنویسید و لبخندی دندون نما بهش زد
دختر کاملا عصابش خورد شده بود:کنه تو زندگیش اینطور ندیده بود ..هوای دهنشو با قدرت بیرون دادو مشغول نوشتن شمارش روی اسکناس شد
_بفرمایید اینم شم….
دختر خیلی سریع صداشو قطع کرد ..چیزی رو دید که واقعا عقلش نمیتونست آنالیزش کنه..پسر جوون در چند متر اونور تر به یه تابلو کوچیک که عکسه یه کشتی که در حال قرق شدن بود و تو اون دله شب یه پروانه کنار نور های شمالی پرواز میکرد …سره جمع نقاشی بی سرو تهی بود اما با شوق وصف نشدنی نگاه میکرد…یعنی امکان داره؟ هه یکی پیدا شد که وقت فکر کردن به همچین چیزایی رو داشته باشه؟
آروم به طرفش گام برداشت و زمزمه وار گفت:آقا..شمارت….
_زیبا نیست؟
دوباره صدای دختر جوون قطع شد ..اما این دفعه توسط پسر قد بلند
_چیش میتونه زیبا باشه..آره …قشنگه نشون میده که هم نقاشیش خوبه و هم شکست عشقی خورده….خخخخخ
پسر جوون خیلی متعجب برگشت و گفت:یعنی تو این نقاشی رو اینطور تفصیر میکنی؟
دختر نمیدونست چرا داره بحسو با اون ادامه میده اما میدونست که واقعا دلش میخواد این کارو بکنه دست به سینه شد و با نیشخند گفت:خب شما که واردی بهم بگو تفصیرش چیه؟
پسر لبخنده ملیحی زد و دوباره به نقاشی نگاه کرد و شروع کرد به تفصیر کردن نقاشی
_راستش باید بگم که اون کشتی نمیتونه یه کشتی معمولی باشه..اون حتمی باید افکارات نقاش باشه
این نقاشی رو بعد از مرگ همسرش 1 سال پیش کشیده..باید حتمی این موضوع رو بدونی …نه؟
_آممم آره..
_دریا طوفانیه که نشون میده اوضا نا به سامانه توی زندگیش و اون نور های شمالی رو میبینی؟ اون نور ها اعتقادای سرخپوستا به اینه که عزیزشون بعد از مرگ به یه موجود غیر از انسان تبدیل میشن و پیششون بر میگردن..پس اون پروانه همون کسیه که براش عزیزه
دختر که انگار دوست داشت باهاش کل بندازه سریع حرفشو قطع کردو گفت:پس اگه اینجوره چرا داره غرق میشه؟
_پسر که انگار مجزوب نقاشی شده بود با شوق اما آروم و شمرده ادامه داد:نقاش این اثر کاتولیکه…پس چرا باید همسرشو توی نور های شمالی به شکل یه پروانه بکشه؟جواب خیلی آسونه..چون احساساتش اینو بهش میگن…اون اعتقاداتشو داره با دستای خودش غرق میکنه چون فقط دوست داره فکر کنه که میتونه زنشو یه بار دیگه اینجورم که شده ببینه…یه کشتی توی دل شب در یک دریای طوفانی داره عرق میشه..اما آسمونو نگاه کن..کاملا صاف و ستاره ایه
این یعنی این که درسته که داره اعتقاداتشو زیر دریا غرق میکنه…اما از این بابت پشیمون نیست..
و بعد به طرف دختر چرخید و صورتشو جلو تر برد و خیلی علمی گفت:پس نتیجه میشه گرفت که هم نقاش خوبیه و هم عاشقه..نه این که شکست عشقی خورده
دختر حیرت زده به پسر جوون نگاه میکرد و لبخند یک ثانیه از روی صورتش برداشته نمیشد…نه نه نمیتونست باور کنه که اینقدر زود باخته و واقعا نمیتونه حرفی بزنه..چند بار سریع پلک زدو تا میخواست دهنشو باز کنه صدای لونا متوقفش کرد
_هییییی تو کجایی دختر؟ 2 ساعته منتظرتیم
تا بهشون رسید آروم آروم به حرفشو قطع کردو با نگاهه شیطون به پسر و دختر گفت:آمممم مضاحم شدم؟؟؟
دختر:نه نه نه نه اصلا..اینشون کاملا یه قریبن..درسته؟
پسر:آ…بله
دختر:حالا چیشده؟ کاری داشتی؟
لونا:این سواله میپرسی؟ خیره سرمون امروز تولدته ها..بعدش برای این نیومدم
_پس واسه چی اومدی؟
لونا از تو جیبه شلوارش موبایله دخترک رو دراوردو و با درموندگی گفت:از وقتی اومدیم یه ریز داره زنگ میزنه جونه من بردار ..یادته اون دفعه چه بلبشویی را انداخت؟…اههه..چونه من جوابشو بده…آ.نیگا کن داره باز زنگ میزنه
دختر جوون انگار داشت تو اون لحظه تمام درد های دنیا رو مزه مزه میکرد …یه نفس عمیق کشیدو موبایلو گرفت و دگمه برقراری تماس رو زد
صدای سر خوشی توی تلفون پیچید
_هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ماهه تابابم چطوره اووووووووووووهههه
دختر سعی کرد به اعصابش مصلت باشه ..حتمی بازم مست کرده و تو پارتیه گواهشم صداهایی بود که به گوش میرسید
_بگو چی میخوای؟
_بیا اینجا .ییییییییییییی ..دارم مبچرخم و میچرخمو میجرخم اووووووووووووووووووووووووووو
دختر با عصبونیت و ناچاری گفت :بگو کجایی تا بیام دنبالت؟
_من کجام؟ آاااا نمیدونم..به نظرت کجام؟؟؟ خخخخخخخخخخ
_باز خونه ی کیوهیونی آره؟
_کیو؟ آآآآ آره من اینجام ..ککیوهیون …کیوهیون؟ …اون دیگه کدوم خریه؟…من الان تو فضام ووووههههه
_اوففف وایسا الان میام اونجا
دختر جوون گوشی قطع کردو رو به لونا گفت:باید برم از کفه آسفالت خیابون جمش کنم
برین خونمو اونجا منتظرم باشین ..من زود میام
لونا با سر تایید کرد و به طرف بقیه بچه ها راه افتاد
دخترک با درموندگی دستشو رو موهاش کشید و به پسر جوون نگاه کرد که با بهت نگاش میکنه
پسر سریع بعد از دیدن قیافه عصبی دختر خودشو جموجور کردو نیششو تا بناگوشش باز کرد
دختر اسکناس رو جلوی پسر گرفت:بفرمایین
پسر اول به پول نگاه کرد و بعد از چند بار تکون دادن سرش یه ..آها..گفت و با تعظیم کوتاهی اسکناس رو گرفت
دخترک یه نیشخند زد ..فکر میکرد عجیب ترین موجود دنیا جلوشه…مگه میشه فراموش کنه که اون اسکناس رو خودش دو دقیقه پیش داده بوده دستش
_آم در ضمن اسمم سهونه..اوه سهون
بی اهمیت از کنارش رد شد و زمزمه وار گفت :خوشبختم آقای اوه…خدا نگه دار
دخترک سرعتشو بیشتر کرد و تا کنار در دووید
پسر چند ثانیه به شماره ی روی اسکناس نگاه کرد و جوری که انگار تازه چیزی یادش اومده به دختر که در حاله رفتن بود بلند گفت:خانوم اسمتون؟؟؟؟؟
دختر به کنار در رسیده بود…نمیدونست چرا ..اما دوست داشت که کل کلشون ادامه داشته باشه
صورتشو به سمت پسر جوون چرخوند:تفصیرش کن..هر شب تو آسمون میبینیش
پسر:بو؟
دختر با لبخنده پیروزمندانه ای چرخید و بعد از 1 ثانیه از نمایشگا خارج شد
پسر که انگار از تعجب درومدن شاخاشو روی سرش احساس میکرد به طرف در دویو و بلند گفت:هییی خانومممم؟
دختر رو دید که چند متر اونور تر یه یه تاکسی گرفت و از اون جا دور شد
پسر جوون به اسکناس توی دستاش نگاه کرد و بعد به دور شدن تاکسی که دختر جوون داخلش بود…بی اختیار خندید و بعد دستاشو به حالت مشت جلوی صورتش گرفت که خندش خیلی معلوم نباشه..
سرشو پایین انداخت:پس که تو آسمونایی آره؟
سرشو به طرف آسمون بالا برد و بعد از چند ثانیه داخل نمایشگاه شد……

The following two tabs change content below.

Erika飞

اریکا هستم اولبن نویسنده سایت 18 سالمه ^^ کارمو با فیک شروع کردم بعد ترجمه بعد خبر گذاری مدتی نبودم ... برگشتم که دوستای قدیمیم رو ببینم و با دوستان جدید اشنا شم ^^ هایتینگگگ

Latest posts by Erika飞 (see all)

18 Responses

  1. ای واییییییییییییییییی بقیه شششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش کووووووووووووووووووووووووووو

  2. اریکا جونم خواهش میکنم سایتو ترک نکن حد اقل این داستانتو تموم کن بعدا برو ازت خواهش میکنم من این داستانتو خیلی میدوستم خواهش میکنم خواهشششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش

    • مرسییییی..اوره سعی کردم خیلی باهوش نشونش بدم خخخ…من میرم تجربی اما خب نقاشی رو خیلی دوست دارم اما در کل از یه فیلم هندی الهامشو گرفتم خخخخخخخ…به زودی زود خواهم گذاشت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: