173 بازدید

EP 11 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمت 11 فیکمون کمه یه خورده ببخشین به بزرگیتون خخخ قسمت بعدی رو زیاد میزارم خب بفرمایید ادامه

با تشکر از آرمینا جون بابت طراحی این پوسترای زیبا

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

ساعت ١ شب بود كه چشمامو باز كردم همه جا تاريك بود فقط نوره گوشيم بود كه اتاقو يكم روشن كرده بود برش داشتم و به صفحه اش نگاه كردم سهون برا هزارمين بار داشت بهم زنگ ميزد گوشي رو جواب دادم
-الو
سهون داد زد:چرا جواب نميدييييييي!!!!!
-چرا داد ميزني سهون؟
سهون:ميدوني چقدر نگرانت شدممم؟؟؟ براي چي ازم فرار كردي؟؟ هاااا!!! ترسيدي بخورمت؟؟؟
-سهون آروم باش حرف بزنيم…
سهون:لوهان واقعا شكه شدم وقتي تنهام گذاشتي و رفتي
-تنها كدومه سهون فقط حالم خوب نبود ببخشيد
سهون:چرا گوشيتو جواب نميدادي؟؟
-خوابم برده بود…
سهون:ميخوام بيام خونتون
خنديدم:سهون ديوونه شدي؟؟ بياي اينجا چيكار كني؟
سهون:بيام اونجا و پيشت باشم
-يكم استراحت كن فردارم نرو سره كار
سهون: باشه باشه باي
-باي سهوني
گوشي رو قطع كردم و برقو روشن كردم….سرم بدجور درد ميكرد خواب كلا از سرم پريده بود كتابامو باز كردم و شروع مردم به خوندنه درسم…دلم همش پيشه سهون بود طاقت نياوردم و دوباره بهش زنگ زدم
سهون:لوهان
-سلام سهون خوبي؟خواب بودي؟
سهون:نه عزيزم
-چيكار ميكردي؟
سهون:هيچي كارامو ميكنم
-بگير بخواب…دستت چطوره؟بيمارستان رفتي؟
سهون:نه نرفتم
-سهووووووون
سهون:جونم
-چرا نرفتي بيمارستان؟؟؟
سهون:نيازي نبود عشقم…
-سهون با اين خل بازيات منو ديوونه ميكني
سهون خنديد:نگران نباش بستمش
-زود بروووو بخووااااب
سهون:چشم فردا ساعت ١ ميام ببينمت
-لازم نكرده خودم ميام خونت
سهون:آخه اونجوري تنها بياي كه نميشه
-سهون منو دزديدنم نگران نباش من دفاع ميكنم از خودم
سهون:باشه عزيزم دوستت دارم
-منم همينطور باي
گوشي رو قطع كردم و يكم درس خوندم و خوابيدم….

صبح سريع صبحونمو خوردم لباسامو پوشيدم ماشين گرفتم و رفتم خونه ي سهون…
چند بار زنگ زدم كسي درو باز نكرد داد زدم:سهووووووون درو باز كننننننن
سهون سراسيمه درو باز كرد و من آبميوه هايي كه گرفته بودم از دستم افتاد:سهون اين چه وضعيهههه؟؟
سهون لخت با يه شلوارك و موهاي به هم ريخته به من نگاه ميكرد يكم من من كرد:ااام…لوهان فكر نميكردم الان بياي يه لحظه صبر كن يه كم خونه رو تميز كنم الان ميام
درو هل دادم:لازم نكرده
سهون سعي ميكرد جلومو بگيره:عزيزم الان ميام فقط ١ دقيقه اينجا بمون
شك كرده بودم ولي قبول كردم سهون سريع رفت داخل و منم با اخم وايساده بودم و به كفشام نگاه ميكردم…بعد از ٢ دقيقه سهون برگشت پيشم:بيا تو ببخش ديشب خيلي حال و حوصله ي جمع و جور كردن نداشتم ديگه منم پسرم و دست تنهام به هر حال شرمندم
-سهون برو كنار
سهون با بي ميلي كنار رفت و من داخله خونه شدم و برا باره دوم آبميوه ها از دستم افتاد خونه انگار زير و رو شده بود همه لباسا رو زمين بود مبلا جا به جا شده بودن و ظرفا وسطه حال بودن
سهون:امممم همه رو جمع ميكنم
-سهون…ديشب اينجا اتفاقي افتاده؟گردبادي چيزي اومده؟
سهون خنديد:نه ميخواستم تر تميز كنم بدتر زدم دكوره خونه رو نابود كردم هه هه
-باورم نميشه
سهون آبميوه ها رو از رو زمين برداشت و خنديد:عزيزم اينا رو برا چي خريدي؟ممنون
واقعا شكه شده بودم ديروز خونه مرتب بود اما الان انگار دزد وارد خونه شده بود
سهون موهاشو يكم مرتب كرد و ركابيشو پوشيد:لوهان بيا اينجا بشين

سرمو تكون دادم و نشستم پيشش
سهون:ديشب چرا ازم فرار كردي؟
-دليلش واضحه
سهون: من فقط ميخواستم ببوسمت
-سهون قضيه بوسه نيست تو منو با اين ببرم بيارمات خسته ميكني…احساس ميكنم دخترم…احساس ميكنم نميتونم از خودم مراقبت كنم
سهون دستامو گرفت و لبخند زد:نه عزيزم اين حرفا چيه ميزني من همه ي اينارو برا اين ميزنم چون نگرانتم همين
به صورتش نگاه كردم و خنديدم:پاشو اينجارو مرتب كنيم
سهون:هر چي تو بگي
با هم كله خونه رو مرتب كرديم و هر دو بي حال رو تخت افتاديم
سهون نفس نفس ميزد:من…واقعا…خسته شدم
-حالا خوبه دختر نيستي سهون
سهون:واقعا طاقتشو ندارم
-خواهشا مرتب باش من روزه اولي كه اومدم فك كردم پسره مرتب منظمي هستي ولي الان نظرم كاملا عوض شد
سهون خودشو بهم نزديك كرد و بهم خيره شد سرمو برگردوندم نميخواستم دوباره بره تو حال و هواي بوسه
سهون:ازم ميترسي؟
-نه
سهون:پس چرا نگام نميكني؟
-همينجوري
سهون خودشو بهم چسبوند و از پشت بغلم كرد و زمزمه كرد:خيلي دوستت دارم…خيلي
چيزي نگفتم فقط پلك ميزدم
سهون:هر وقت ميخوام بهت نزديك بشم تو روتو برميگردوني….من احساس ميكنم تو هيچ علاقه و احساسي به من نداري…لوهان بهم بگو كه دارم اشتباه ميكنم
اشك تو چشمام جمع شد من واقعا دوسش داشتم يا نه من عاشقش بودم….آروم برگشتم و به صورته غمگينش خيره شدم و لبخند زدم:سهون…
سهون زمزمه كرد:جونم
موهاشو با دستم از صورتش كنار زدم…سهون به چشمام خيره شده بود
آه بلندي كشيدم:من…دوستت دارم
سهون خنديد:خيلي خوشحالم خيلي خوشحالم عشقم….
سهون به لبام خيره شد…كاملا مشخص بود عصبيه به صورتم نگاه كرد و خنديد:تو…واقعا خوشگلي
خودمو بيشتر بهش چسبوندم ميخواستم كارو تموم كنم دوست نداشتم منتظرش بزارم…سهون تعجب كرد:عشقم من…واقعا نميتونم تحمل كنم…ميترسم بازم ناراحتت كنم
دستمو رو صورتش گذاشتم و به لباش خيره شدم…خداي من چقدر دوست داشتم اون لبارو ببوسم…
سهون يه كم خودشو بهم نزديك كرد هنوز نگاهم به لباش بود…خيلي به هم نزديك شده بوديم لبامون به هم نزديك شده بود سهون زمزمه كرد:لوهان…ديگه…نميتونم
سهون اينو گفت و لباشو رو لبام چسبوند…
نميدونم دقيقا چه احساسي داشتم ولي بوسه ي سهون باعث شد من عاشق تر و وابسته تر از قبل بشم…
سهون لباشو رو لبام حركت ميداد منم باهاش همكاري ميكردم…سهون لب پايينمو بوسيد و خودشو عقب كشيد…سرخ شده بودم دستمو جلو لبام گذاشتم و سعي كردم بهش نگاه نكنم….
سهون: خيلي….شيرين بود واقعا…هه…نميدونم چي بگم….
رومو برگردوندم باورم نميشد لباي يه پسرو بوسيدم دلم ميخواست گريه كنم
سهون دستاشو دوره كمرم حلقه كرد:عزيزم…ناراحتت كردم؟
زمزمه كردم:نه…خوبم…فقط
سهون:فقط چي عزيزم
نتونستم جلوي خودمو بگيرم بغض كردم سهون منو برگردوند سمته خودش و با نگراني به چشماي پرم نگاه كرد:عزيزم چي شددد؟!! نبايد اينكارو ميكرديم…چرا چشمات پره؟؟ چرا گريه ميكنييي؟؟
احساس ميكردم اگه گريه نكنم منفجر ميشم بغضم تركيد و شروع كردم آروم گريه كردم
سهون بلند شد و نشست رو تخت:لوهااان…دارم نگران ميشم عزيزممم بگو چي شدههه؟؟
مثله بچه ها هق هق ميكردم از رو تخت بلند شدم و خودمو تو بغلش انداختم….
سهون محكم بغلم كرد:عزيزززززم بگو چي شدههه؟؟ لوهاااان دارم از نگراني دق ميكنم…خواهش ميكنم
-س.سهون….من…عا..عاشقت شدم…كاش منم…فقط تو رو…دوست داشتم…ولي من عاشقتم…سهون حالم خيلي بده…كمكم كن دارم…ديوونه ميشم
سهون موهامو نوازش ميكرد:لوهان منم عاشقتم…تا حالا يه نفرو در اين حد دوست نداشتم…گريه نكن عشقم

اشكامو پاك كردم دلم نميخواست از بغلش بيام بيرون سهون منو رو تخت خوابوند
سهون:عشقم من رو گريه حساسم خواهش ميكنم بغض نكن چون نميتونم تحمل كنم
آه كشيدم: سعيمو ميكنم سهون
سهون:از بوسه ي اولمون واقعا لذت بردم…واقعا خوب بود…لبات خيلي نرمو….
سهون شروع كرد به سرفه كردن خندم گرفت:سهون آب بيارم؟
سهون سرخ شد و سرشو تكون داد: من برم يه دوش بگيرم….اهم….عرق كردم
-باشه سهون برو
سهون سريع از رو تخت بلند شد و رفت من موندمو چشماي پر از اشك………

Print Friendly, PDF & Email


153 دیدگاه

  1. وایییییییییییییییییییی
    هونهاااااااااااااااااان
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif
    /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif
    سهون جان حالا ی بوس کردیااااا.باید حول کنی؟؟؟؟؟؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *